یواشکی های یک دختر چپ دست
HoMe | eMaiL | Design | Profile
این روزا شده همدمم.خیلی دوستش دارم.کلا عاشق موجودات کوچولوام دعا کنین زود خوب شه. یکی از بچه ها به همون دوستم می گه این هفته درست حسابی ندیدمت!وقت بذار یکی دو ساعت فقط بشینم نگات کنم و غش غش می خنده. پشت بندش می گم آره منم انقد درگیر بودم که ندیدمت.دلم برات تنگ شده می پره وسط حرفم:نه تو نمی دونی من چی می گم!آخه تو که همینجوریشم کم می بینیش ما همش تو دانشگاه با همیم! +آره خب اما تو اتاق... -نه آخه ما چون هم رشته ایم ۲۴ ساعت چسبیدیم بهم!تو خیلی کم تر از من می بینیش «نمی دونم.نمی دونم یادآوری این فاصله ای که به خاطر تفاوت رشته هامون بینمون افتاده لازمه؟شایدم یادآوری این که اونا صصمیمی ترن و من حق ندارم موقع ابراز علاقه و دلتنگی بهم حرف بزنم.نمی دونم» *این دفعه ی دومه که جلوی جمع سر من جیغ می زنه.به یه لوله آب مقطر زیاد می زنم و غلظتش بهم می خوره.محلول رو می ریزم دور و میگم:اول باید آب می ریختیم که محلول حیف نشه. صدای جیغ جیغش می ره هوا: -مگه من کارگر شمام؟چرا ریختی دور؟همه ش می خواین همه کارا رو خودتون بکنین و من فقط لوله ها و ظرفای کثیف رو بشورم؟ +خب غلظتش بهم خورد باید دوباره... ـنه.اصلا من امروز با شماها کار نمی کنم.برید آزمایشتونو انجام بدین بغض گلومو می گیره.بین سکوت بدی که تو آزمایشگاه حکم فرماس و نگاهای بچه ها می رم سر میزم.دستام می لرزه.نمی تونم کار کنم. بین کار، هم گروهیم که هم اتاقیمم هس هی می ره دنبالش و هر دفعه دوباره همون حرفای بد رو می شنوم. ـچیه؟باز ظرف کثیف شده اومدی دنبالم؟برو من با شما کار نمی کنم. اعصابم بهم می ریزه.به روی خودم نمیارم اما بقیه ی آزمایش رو نمی تونم انجام بدم.می رم کنار تا دو تایی کار کنن. شدیم عین بچه ها... *می خوام دور شم از اینجا.خدایا من انقد درگیری ذهنی دارم که دیگه اعصاب تحمل این رفتارای ریز و درشت رو ندارم. دلم می خواد تنها باشم.تنها بذارم همه رو خودم باشم فقط.واسه یه مدت کوتاه حداقل. دیگه دلم نمی خواد سر ۵ دقیقه زود یا دیر رفتن سر کلاس دعوای نرگس و بهناز و ببینم. دیگه دلم نمی خواد وقتی دارم می رم نمایشگاه کتاب دوستامم که مثلا نزدیک ترین آدما بهمن می خوان تو همون روز برن.حاضر نیستن ۲ ساعت دیرتر برن که با هم باشیم،ساعت ۳ بهشون بپیوندم که تنهایی رو حس نکنم. کاش اینجا نبودم الان. کاش تنها بودم تا من بیام بفهمم چی شده دنده عقبتو گرفتی و از یه جایی خلاف رفتی و با عجله ترمز می کنی در ماشینو باز می کنی می گی بدو سپیده!بدو.فقط کیفمو برمیدارم و شروع می کنم به تند تند راه رفتن!یه پسره داره با تعجب نگامون می کنه...گوشیمو از کیفم در میارم و خودمو مشغول حرف زدن نشون می دم... میام از خیابون رد شم که یهو ماشین پلیس جلوم ترمز می کنه.دستمو با خونسردی به نشونه ایست می برم بالا و همین طور که با تلفن حرف می زنم بی اختیار زنگ می زنم به هم اتاقیم(سپیده)جواب نمی ده!حالم بدتر می شه.سرم گیج می ره.عصبی ام بدجور...زنگ می زنی. صدات خندونه.می گی به محض رفتن من رفتی تو سوپر مارکت و دو تا مایع دستشویی خریدی و بعدم با اعتماد به نفس از جلوی پلیس رد شدی رفتی سوار ماشین شدی. می خوای آرومم کنی اما من فقط می خندم.می خندم و تو دلم می گم خدایا شکرت! و همونجا یاد اون جمله*ای می افتم که تو تیراژه تو یکی از مغازه ها دیدم پ.ن۱:پشت تلفن بهش گفتم بهت شک کردم.آخه خیلی ماهری.نکنه مجرم فراری ای چیزی هستی پ.ن۲:اینجا،این وبلاگ،مال منه...اینجا یواشکی های منه.اون یواشکی هایی که هیچ وقت به زبون نمیارم.دوستای عزیزم.آشناهایی که بهتون احترام گذاشتم و آدرس اینجا رو بهتون دادم،اگر چیزی اینجا می خونید،فقط بخونید.بازخواست نکنید،قضاوت نکنید!و به طرز کاملا تابلویی تو رفتارتون نشون ندین که اینجا رو خوندین.اگرم تواناییشو ندارین و کارایی که گفتم خیلی سخته...لطفا به اینجا نیاید.مرسی نگاهم به گوشی پسر خاله مه و دارم فکر می کنم گوشیش اپله یا نه که هم زمان با فهمیدن اچ تی سی بودن گوشیش،گوشیش زنگ می زنه. -سلام.باهات تماس می گیرم (من زیرزیرکی می خندم.می فهمم کیه) -نه پشت فرمونم نمی تونم حرف بزنم. (سعی می کنم سوت بزنم و به روی خودم نیارم) -می گم الان پلیس جریمه م می کنه! ... -نمی تونم حرف بزنم...اااا؟چرا قاطی می کنی؟جیغ نزن! ... -کسی پیشم نیس به خدا!دارم میام سمت خونه تون (تازه دوزاریم می افته که چرا اصرار داشت منو تا خوابگاه برسونه!ای سپید ساده نمی تونم جلوی خنده مو بگیرم.بلند بلند می خندم... +حالا جرئت داری بهش بگی دخترخاله تو تا خوابگاه رسوندی؟ -بله که دارم بیشتر از این راجع بهش حرف نمی زنم.نمی خوام فک کنه موضوع خیلی برام جالبه این در حالیه که تو به همراه همون خاله ت که می خواد دخترشو بهت بندازه البته می دونم ته دل هیچ کدوممون اصلا اصلا راضی نیس.اما بهم اعتماد داریم دو ساعت مطلب می نویسم اینترنت دیسکانکت می شه می خوام واسه پستم عکس بذارم سایت های آپلود عکس همه خراب می شن! به من چه دیگه اعصاب نیم مونه آدم آپ کنه!ااااااااااااااااااااااه جاده ی طولانی، بیرون زدگی ناگهانی سگ درون من، تعجب تو از بداخلاقیم،زدن یه سری حرف چرت و بلافاصله پشیمونی و معذرت خواهی، صبحونه ی خوشمزه ی دست پخت کیمیا، اشک های بی موقع، تلاش تو واسه آروم کردن من، گیر دادن پلیس راهنمایی رانندگی به خاطر نداشتن کمر بند، بی حوصله شدن همه، نیم ساعت معطلی، دوباره حرکت، دیدن تابلوی طالقان، خوشحالی، افتادن تو گردنه، حرکت با سرعت ۲۰ کیلومتر بر ساعت!، پانتومیم، سرگرمی، خنده های من و تو، جدا کردن دخترا و پسرا، سوت کور شدن اتوبوس، بریدن ترمز ماشین پسرا، نگرانی،حرف های رو اعصاب نرگس، دوست شدن تو با دوست های دوستام!، جواب ندادن به اس ام اس هام،نگرانی، تلفن، تلفن، تلفن، دیدن دریاچه، رسیدن به مقصد، آوردن پسرا بعد از یه ساعت، خوردن ناهار بلافاصله، دور هم نشستن من، تو، نرگس، آرش، کیمیا، مجتبی، مینو و سپیده.خندیدن و حرف های بی دغدغه... زنگ موبایلت،دور شدنت از جمع،یواشکی اومدن پشت سرت، گوش دادن به حرفات،قطع تلفن، حرفای کنار دریاچه، دختر پسرای سر خوشی که ازت خواستن ازشون عکس بگیری، رفتن تو، چشمای خیس من، برگشتنت، صدای اون دختره که ازت تشکر می کرد:سلامتی خانومش صلوات، خنده ی تلخ من به حرف اونا،حرف، حرف، حرف، برگشتن پیش جمع،شرط بندی بچه ها به پویان برای دادن پیشنهاد دوستی به دختر اخموی گروه، زیر بار نرفتن پویان،عوض کردن شرط،باز هم زیر بار نرفتن پویان، باز هم عوض کردن شرط، رفتن پویان تو آب دریاچه، دوربین های فیلم برداری... برگشتن سمت چمن ها، خنده های ریز ریز من و سپیده،عکس یواشکی گرفتن از نرگس و آرش، بهم زدن خلوتشون،بازی تخته،شوخی های مجتبی، دعوت به بازی مافیا، دایره ی بزرگ از بچه ها،حرف،سر و صدا،شلوغی، گرم گرفتن تو با آرش، پسر سیبیلویی که اسمش آرام بود،زیر زیرکی مسخره کردنای ما، غرق بازی شدن، نفهمیدن رفتن تو، نگرانی، تماس، نفس های عمیق، برگشتن تو، اومدن من سمتت، صدای بچه ها از پشت سر، سپید فرار کرد پس حتما مافیاس، حرف های من و تو، آرامش نگات، دست های تو، دست های من، دوباره بچه ها، برگشتن به بازی، شک کردن بچه ها به من، متهم کردنم، کشتنم، کارتم رو می شه:من مافیام!خوشحالی بچه ها، صدای لیدر که می گه اتوبوس اومده، عکس های یادگاری،دختری که رشته ش گرافیکه، یاد باران، دلتنگی، رفتن تو اتوبوس خراب، جاده ی پر پیچ و خم، ترافیک، شلوغی، عصرونه، شوخی، خنده، خوابیدن تو، شنیدن حرفای آرش و نرگس، خدا خدا کردن برای این که تو نشنویشون، شوخی، خنده، موقعیت یابی کردن واسه سپیده، اتوبان کرج، شلوغی، تاریکی هوا، خوشحالی عجیب من، سالار عقیلی: خوشه چین، دیدن برج میلاد، خوشحالی از رسیدن به تهران، پل گیشا، خداحافظی، اخم تو، اومدنت با من، دربست گرفتنت واسه من و بچه ها،تمام. روز خوبی بود.درسته من خل شدم و حال و روز خوشی ندارم،درسته که یکمی زهر مارت کردم، اما می دونم تو می بخشی.باید ببخشی. تجربه ی اولین سفر با تو،پر ماجرا و عالی بود!امیدوارم بازم تکرار شه. پ.ن:ببخشید که تیکه تیکه نوشتم.آخه کامل توضیح می دادم خیلی زیاد می شد! خب امروز تولد مینوئه!اومدم اینجا تا به بهترین دوستم تبریک بگم. مینو جونم تولد مبارک!همیشه این رو بهت گفتم که دوست داشتم اگه می شد تو بچگیامون با هم دوست بودیم! اما خب حالا که براورده شدن این آرزو ممکن نیست آرزو می کنم که بقیه ی عمرم تو زندگیم ببینمت!بچه هاتو خیلی دوستت دارم مینو جون.ایشالا ۱۰۰ سال زنده باشی صبح روز سیزدهم با انرژی از خواب بیدار شدم.و شروع کردم به حاظر شدن.خط چشم کشیدم از اینجا تا اینجا خلاصه با همکاری باران حسابی خوشگلاسیون کردیم و یه تیپ قشنگ و در عین حال اسپرت و راحت زدیم که اونجا اذیت نشیم.دیگه طرف های ظهر بود که به بقیه ی فامیل پیوستیم. وقتی رسیدیم اونا دیدیم دارن حسابی می خورن.من که میلم نکشید اما باران رف یکم خورد.بعدش یکمی تو محوطه که خیلیم سرسبز بود قدم زدیم و حرف زدیم.بعد برگشتیم سمت خونواده ها.دخترای فامیل یکمی اخمالو بودن باهامون.(از نشونه های خوشتیپیه.هر وخ خوشتیپ بشی برات قیافه می گیرن خلاصه راند اول وسطی که تموم شد همه پراکنده شدن و من و باران یکم والیبال بازی کردیم.بعدشم با مامان رفتیم و قدم زدیم و حرف زدیم.بعد که برگشتیم دخترعمه و شوهرش اومدن دعوتمون کردن به بدمینتون ۴ نفره. وسطی که تموم شد من خسته و کوفته رفتم دراز کشدیم که مامان صدامون کرد واسه آش.دیگه همه جمع شدن و آش خوردیم.خیییییییییییییلی خوش مزه بود.خیییییییییییییییلی چسبید!همونجا هم یه عالمه عکس دست جمعی گرفتیم.بعدشم کلی زدیم و رقصیدیم.همونجا بود که فهمیدیم تولد و عمه نزدیکه.مام گفتیم کیک داریم و براش دست زدیم و تولد گرفتیم خوشحالم که همه ی خاطرات خوبمو ثبت کردم و خاطرات بدی که البته کوچولو بودن و ننوشتم که یادم نمونه.خوشحالم که امسال عید متفاوتی داشتم و سعی کردم که تمام این خاطره های خوب رو ثبت کنم. امسال به خودم قول می دم نذارم چشمام بارونی شه.قول می دم که دیگه مثه گذشته زندگی رو سخت نگیرم و به خودم تلخ ترش نکنم.قول می دم که این شعاع هایی که دور صورتم اضافه شده رو کم کنم. امیدوارم همتون هم مثه من خوش گذرونده باشید.و سال خوبی رو داشته باشید.همتون رو دوست دارم.سعی می کنم زود زود آپ کنم و مثه قبل تنبل نباشم. فک کن آدم چقد می تونه خستگی ناپذیر باشه که ساعت دوارده شب یعد اون همه کار وایسه کیک درست کنه؟ کلا این مدل اتفاقا که می افته دلم می خواد تا آخر عمرم مجرد بمونم.شایدم موندم روز یازدهم دیگه رکورد زدم.ساعت ۱۲ و نیم بود که مامان اومد بالا سرم و گفت ای اصحاب کهف!می دونی چقد خوابیدی؟می دونی نون دونه ای چند شده؟ عصرش رفتیم بیرون و کوپ میوه ای خوردیم.خیلی خوش مزه بود جاتون خالی!دلم الان بازم خواس شب هم که دیگه همه جا رو جمع کردیم چون فردا قرار بود بابا بیاد با یه عالمه وسایل!بله وسایل خونه ی باران
اما همونجوری که تو عکس می بینین چند روزه برگاش آویزون شدن
می خوام ببرمش دکتر
خشک نشه بچه ام یه وخ![]()
اگه نشه افسردگی می گیرم![]()
به راهم ادامه می دم.وقتی از موقعیت دور می شم تازه استرس می گیرتم...معده م درد می گیره!می پیچه بهم.در حدی که مسیر دانشگاه تا خوابگاهو خمیده می رم.نگرانتم...زنگ می زنم...جواب نمی دی!
می خندم.خنده هام عصبی ان!دست خودم نیس.هی می خندم...هی می خندم![]()
)
کله تو می کنه
(آره ارواح شیکمت)![]()
رفتی لواسون و من دقیقا می دونم که رفتارت اونجا چجوریه.و با کمال آرامش در حالی که از یه ساعت قبل بهت خبر دادم دارم با پسر خاله م می رم خوابگاه
![]()
![]()
مخصوصا وقتایی که اون شلوار پیشبندی بامزه شو می پوشه
چه آتیشی می سوزوندیم دو تایی
تو شر و شیطون بودیو من ساکت و خجالتی.![]()
عشق راستیننتو
شوهر سیبیلوتو
مطب روانشناسی بالینیتو
خلاصه همه چیو دیگه![]()
نه شوخی کردم.اتفاقا آرایشم خیلیم کم بود.
چه دخمل خوبیم![]()
)مام یه توپ کم باد پیدا کردیم و با همون یه ذره بازی کردیم.اما دیدیم نمی شه!باید یه حرکتی بزنیم که خوش بگذره.دوربین باران رو برداشتیم و رفتیم چیلیک چیلیک عکس گرفتیم از خودمون
یه خانومه هم هی نگامون می کرد.هر جام می رفتیم هی می اومد.عین این مامان های مشکوک سرش رو به یه کاری گرم می کرد و زیر زیرکی می پاییدمون.خبر نداشت ما کارمونه در همه حالات و لحظه ها عکس بگیریم از خودمون
عکسا رو که گرفتیم یکم دلمون باز شد.اومدیم دیدیم آخ جون مامان داره غذا رو گرم می کنه.
کم کم بساط ناهار چیده شد و مامان که دیشب یه عالمه زحمت کشیده بود یه غذای خیلی خوشمزه درستیده بود به اسم ته چین قیمه بادمجون.ما که حسابی فیض بردیم(قول می دم بعد عید رژیم بگیرم
)ناهار که جمع شد چون ما ظرف یه بار مصرف داشتیم در نتیجه ظرف کثیف هم نداشتیم.همه هم حسابی انرژی گرفته بودن و رفتیم وسطی بازی کردیم.من تو دخترا زرنگ بودم و همش آخرین نفر می سوختم.
هی هم این پسر عمه(قبلا وصفشو گفته بودم.که ازش خوشم نمیاد)رو با توپ می زدم و دلم خنک می شد
گرم بازی که بودم نمی دونستم بعدا قراره شکل چوب خشک شم
(بعدا توضیح می دم)
خودشون هی گند می زدن و بلد نبودن بازی کنن می انداختن گردن ما
مام که متواضعیم.هیچی نمی گفتیم بهشون
خلاصه وسطای بدمینتون بودیم و حسابی گرم شده بودم که عمو اومد گفت بیاید دوباره وسطی.این دفعه دیگه خیلی قعالیت کردم.حس می کردم عضله های پام داره می گیره.اما اهمیت نمی دادم و بازی می کردم.خیلی کیف می داد با بابا و داداشیو خواهری و عموها و بچه های فامیل بازی کردن.خیلی وخ بود که این اتفاق نیفتاده بودو این طوری دور هم جمع نشده بودیم.![]()
بعدم چای گذاشتیم و با کیک خوردیم.مامان هم هی از من و باران تعریف می کرد.آخه کیکه خیلی خوشمزه شده بود.
دیگه کم کم داشت غروب می شد و همه داشتن جمع می کردن که برن.وقتی اومدیم خونه از شدت خستگی خوابم نمی برد.واسه همین بود که دیر آپ کردم.![]()
![]()
تلافی همه اون خوابایی که کرده بودم در اومد.صبح یه کوه سبزی پاک کردم.چون مامان می خواس آش درست کنه.منم عاشق آش
دیگه اون حس شکموییم باعث شد نپیچونم و بشینم سبزی پاک کنم.
از یه طرف بابا اومد و من و باران باید با کمک یک فقره آسانسور که برق توش هم رفته بودو کاملا تاریک بود تمام وسایل های باران رو می آوردیم بالا.
اولش می ترسیدیم بریم تو آسانسور.منم هی باران رو می ترسوندم
بعدش کم کم عادی شد.اما یه عالمه...به معنای واقعی کلمه یه عالمه وسیله و جعبه ی سنگین رو آوردیم بالا.بعد همون یه عالمه وسیله رو که عرض کردم باید جاسازی می کردیم تو خونه.از یه طرف هم باید کمک مامان می کردم تو آشپزخونه.خلاصه یه اوضاعی بود.اما نمی دونم من اسفناج خورده بودم یا قضیه چی بود که حسابی قوی شده بودم
بله من و باران یه کیک خیلی خوشگل درست کردیم واسه فردامون که عصر سیزده رو بی کار نباشیم![]()
![]()
غش کردم از خنده و از رو رفتم!روم نشد صبحونه بخورم.
البته بعدا که داشتم ظرفا رو می شستم و گردگیری می کردم پشیمون شدم چون داشتم غش می کردم.![]()
![]()
| Desiner: lady skin |